عاشق آن نيست كه يك دل به صد يار دهد
عاشق آنست كه صد دل به يك يار دهد .
عاشق آن نيست كه هر لحظه كنارت باشد
عاشق آن است كه هر لحظه به يادت باشد .
تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي مي كشد آن كس كه انسان است
از احساس سرشار است .
شريعتي
به سراغ من اگر مي آييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
براي دنيا شايد تنها يك شخص باشي اما براي يك نفر شايد يك دنيا باشي .
ساقيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست
يا كه من بسيار مستم يا كه سازت سازنيست
هر شب كنار پنجره برو تا ستاره ها تو رو ببينند و حسوديشون شه كه ماهشون اينجاست .
ميروم دور از تو با دنياي خود خلوت کنم * بايد اخر من به اين بيگانگي عادت کنم * ميروم تا عاقبت پروانه اي پيدا شود * همنشين اين دل شوريده ي شيدا شود
اضطراب هرگزغم فردا را فرو نمی نشاند فقط خون شادی رااز رگ امروز بیرون میکشد
گوش کن ساده بگویم که تو را می خواهم گرچه دیر آمده ام، گر چه همه بیگاهم همه یک سو و تو یک سو چه بگویم دیگر تا بدانی که چه اندازه تو را می خواهم خواهمت چیدن از آن شاخه ی جادو، اما گویدم دست که از دامن او کوتاهم خندقی بین من و توست، کمک کن، شاید پر کنیم ای خلأ، این فاصله ها را با هم
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود
هر چی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
هر چي كه خاطره داري مال من
اون روزاي عاشقونه مال تو
اين شباي بي قراري مال من
آسمان مال من است
پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟
من نمي دانم
كه چرا مي گويند:" اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست."
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد.
چشمها را بايد شست جور ديگري بايد ديد.
واژه ها را بايد شست.
واژه بايد خود باد واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت فكر را خاطره را زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت.
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست...
زير باران بايد چيزي نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه ي "اكنون" است.
مهم نیست گودال آبی کوچک باشی یا دریای بیکران هر چه هستی، زلال باش.
يه روز تو جهنم همديگر رو مي بينيم . آخه هر دومون جهنمي هستيم . تو رو به جرم اين كه دل منو شكستي گرفتن منو به جرم اين كه به جاي خدا تو را پرستيدم .
تنها يك سقوط است كه جاذبه ي زمين مسئول آن نيست : فرو افتادن در عشق .
عشق اقيانوس وسيعي است كه دو ساحل را به هم پيوند مي زند .
ازم پرسيد : منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو ؟
منم راستشو گفتم : زندگيمو
ازم نپرسيد چرا ؟ گريه كرد و رفت
نمي دونست كه اون خودش زندگيمه
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
سر كلاس رياضي بود كه استاد اومدو دو خط موازي كشيد . خط بالايي نگاهي به خط پاييني كرد و عاشقش شد خط پاييني هم نگاهي به خط بالايي كرد و عاشقش شد . در همين هنگام بود كه استاد داد زد :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
شديدترين دردي كه من از عشق مي كشم نزديك بودن محبوب و دسترسي نداشتن به اوست . مانند شتري كه در بيابان از تشنگي جان مي دهد ولي آب بر پشتش حمل مي كند .
از شمع ۳ چيز آموختم : ۱- ايستاده بميرم
۲-بي صدايميرم
۳-به پاي يار بميريم
مي گويند كه شيشه ها بي حس اند . اما وقتي روي شيشه ي بخار گرفته ي اتاقم نام تو را نوشتم آرام آرام گريست ![]()
![]()
![]()
اينم يه مطلب خيلي خيلي زيبا كه مرجان جون لطف كرده برام فرستاده ...حتما بخونيد ...
دستمال کاغذي به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟
عاشقم!با من ازدواج ميکني؟!
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟
تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!
چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!
پس برو و بي خيال باش،عاشقي کجاست؟
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست!
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!
آخرش دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکه اي زباله شد!
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت!
چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت!
من از خوش باوري آن جا محبت جست و جو كردم
زندگي شهد گل است زنبور زمان مي خوردش
آنچه مي ماند عسل خاطره هاست
اي زن كه دلي پر از صفا داري از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معني عشق را نمي داند راز دل خود به او مگو هرگز
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذاشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
اين دروغ است كه مي گويند : دل به دل راه داره
دل من غرق به خون است
دل او خبر ندارد ...!

تورابه جای همه ی روزگارانی که می زیسته ام دوست می دارم.

تورابه جای همه ی برف هایی که روزگارانی اب شده اند دوست می دارم.

تورابه جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
به سخره مي گيرند آنان را كه هيچ ندارند مگر تورا
دل آدما مثل يك جزيره ي دور افتاده مي مونه اين كه كي واسه اولين بار پا تو جزيره مي ذاره مهم نيست مهم اون كسي هست كه جزير رو هيچ وقت ترك نمي كنه
شاديت شادي من غصه ات غصه ي من
قلب من خانه ي تو خانه ات قبله ي من
دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي
اگر دورم ز ديدارت دليلش بي وفايي نيست
وفا آنست كه نامت را هميشه بر زبان دارم
كوتاه ترين فاصله براي گفتن دوستت دارم يك لبخند است .
ممكن است كسي را كه با او خنديده اي را فراموش كني اما هرگز كسي را كه با او گريسته اي را فراموش نخواهي كرد .
آنچنان زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت
روزگاري عشق حرف سال بود هر دلي داراي شور و حال بود
هيچ از آشنايي كم نداشت عاشقي رايج ترين منوال بود
ياد آن روز كه در صفحه ي شطرنج دلت
شاه عشق بودم و با كيش رخت مات شدم
گر كس بد ما به خلق گويد ما ديده بر او نمي گشاييم
ما خوبي ا و به خلق گوييم تا هردو دروغ گفته باشيم
سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد
کودک نگاهی به اطرافش انداخت : خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید اما کودک توجه نکرد
کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده ویک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید
کودک با نا امیدی گریست ...
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییر ای تبسم افسرده
بر چهره ی طبیعت افسونکار
آتشی بود و فسر
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادوئی اندوه شکست
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمانی عشقی و یاری دیگر
کاش در زندگی ۳ چیز نبود : عشق غرور دروغ که انسان از روی عشق با غرور دروغ بگوید .
سعی کن کسی را دوست داشته باشی که قلبش آن قدر بزرگ باشه که برای جا کردن خودت تو قلبش مجبور نشی خودتو کوچیک کنی ...
در چشم های تو خانه کردم . پلک نزن خانه خرابم می کنی ....
از زندگی لذت ببر چون آخر جاده ی زندگی یه تابلو هست که روش نوشته ورود ممنوع !
عشق مثل یک ساعت شنی است : همزمان که قلب رو پر می کنه مغز رو خالی می کنه ...!
